خوزستان، سرزمین دود و خاک و خون

روزی که من از بطن دریا سر برآوردم
دیدم زنی افتاده در دامان ایرانم
خوابیده در آغوش من، تاریخ این کشور
من مادر شوش و چغازنبیل و ارجانم

آروغ کردم از دهانم بوی نفت آمد
یک قرن پستان مرا از نفت دوشیدند
از ته تراشیدند گیسوهای نخلم را
تا جامه های رنگی زربفت پوشیدند

من سفره ای بودم که بوی تند نفت و گاز
در دامنم انداخت نان کاسه لیسی را
آوردم از آن گوشه ی دنیا به سوی خود
سگ های هار و شامه تیز انگلیسی را

ساحل به ساحل گریه می کردم به حال خود
بندر به بندر نفتکش ها غارتم کردند
دریا به دریا اسم من روی زبان پیچید
غارتگران، غارتگرانی تازه آوردند

مرغان دریایی برای کوسه ماهی ها
روی بلم ها شروه های بندری خواندند
روزی که توی سینمای رکس آبادان
صدها سیاوش را بدون جرم سوزاندند

در خواب بودم شب به شب کابوس می دیدم
دنیای من آبستن هر اتفاقی بود
از خواب غفلت آمدم بیرون ولی دیدم
هر تکه ام در دست سربازی عراقی بود

طیاره ها در آسمانم مرگ پاشیدند
خون، دست و پای دخترانم را حنایی کرد
از صبح تا شب نخل هایم سرفه می کردند
خردل، هوای باغ ها را شیمیایی کرد

بر صحنه پیش چشم من از شب کلاه جنگ
جادوگران تردستی دیگر درآوردند
سربازهای خسته از اعماق دریاها
غواص ها از عمق صحرا سر درآوردند

آن روزها از من فقط تصویر غمگینی
توی رباعی های قیصر، دست و پا می زد
اروند مثل مار زخمی زیر بمباران
بین هزاران نخل بی سر دست و پا می زد

از جنگ برگشتم تنم لبریز ترکش بود
خمپاره هایی توی جانم درد می کردند
دیدم که خرمشهر و دزفولم ورم دارند
اهواز و شوش و شادگانم درد می کردند

از جنگ برگشتم ولی سی سال بعد از جنگ
مرد و زنم با خاطرات جنگ درگیرند
در کوچه هایم گله گله مین رها کردند
مین های هاری که همیشه پاچه می گیرند

می خواستم یک رنگ باشد پرچمم اما
پشت سرم یک پرچم صد رنگ بالا رفت
هر کس رسید از راه، جای همدلی با من
از استخوان کشته های جنگ بالا رفت

کارون به روح تشنه ی خاکم خیانت کرد
می رفت جوی مولیان اصفهان باشد
تا گرد و خاک سینه ی خشک و نمک سودم
همواره سهم مردمان بهبهان باشد

تا بهبهان قاطی کند ته مانده هایم را
توی تمام دردهای تلخ دیروزش
شیون کند صد سال بعد از جنگ تحمیلی
بر کشته های خفته در آغوش پیروزش

من درد دارم، درد داردم، درد دارم من
تهران و ساری حال و روزم را نمی فهمند
نه، دردهای تلخ انسان جنوبی را
یک مشت آغازاده آن بالا نمی فهمند

مهم: فرآیند جمع‌آوری اخبار به صورت خودکار انجام می‌گیرد. مسئولیت صحت محتوای این خبر بر عهده‌ی وبسایت منبع و منتشر کننده‌ی آن است. با این وجود در صورتی که به محتوای این خبر اعتراض دارید با ما تماس بگیرید.

  • گزارش خطا
  • پیشنهاد به دیگر مخاطبان
  • ۱
  • ۰
به قلم: رسول سنایی
دسته: اجتماعی
زمان انتشار: دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ | ۱۱:۴۸
رسول سنایی

رسول سنایی، متولد 1358 استان کهگیلویه و بویراحمد، شهرستان بهمئی، لیسانس ادبیات. وی شعر گفتن را از دوران راهنمایی شروع کرد ولی به دلیل آن که در آن زمان در روستا تعریفی از شعر وجود نداشت به صورت حرفه‌ای پیگیر نبود. با آمدن به شهر و آشنایی با انجمن‌های شعر و جو شعر معاصر از سن بیست و هشت سالگی به فضای شعر به صورت جدی و حرفه‌ای وارد شد.